صفحه اصلی

« شفاي نوزاد »


مادرم درباره ي كودكي ام مي گفت : تو در آستان مقدس امامزادگان به دنيا آمدي . ما درحرم سكونت داشتيم . سه شبانه روز گريه مي كردي و پستان به دهان نمي گرفتي و يك طرف بدنت سياه و كبود بود . دو فرزندم كه قبل از تو به دنيا آمده بودند عمرشان به سه ماه هم نرسيده بود . نسبت به تو اميد زنده ماندن نداشتم . خيلي دلم گرفته بود . تو را كنار اتاق گذاشتم و با خودم گفتم اگر تقدير باشد اين هم ازدنيا مي رود . درهمان اتاق نزديك حرم خوابم برد . درعالم خواب سيدي را ديدم كه عبا بر دوش داشت و عصا در دست . مشكل مريضي تو را به او گفتم . او پذيرفت كه تو را ببيند . روپوشي كه روي بدنت افتاده بود را با نوك عصايش كنار زد و سه بار فوت به بدنت كرد و فرمود : بچه ات بيمار نيست ناراحت نباش . وقتي بيدار شدم ديدم خوابي . بعد از چند ساعت كه بيدار شدي پستان به دهانت گذاشتم و تو هم شروع كردي به مكيدن شير . بدنت را نگاه كردم ديدم اثري از آن سياهي در بدنت نيست.
***********************
روزي حرم خلوت بود . خدام هم نبودند . ملاعلي سعيدي و خانمش به مسافرت رفته بودند . پدرت به شهر بادرود رفته بود . فقط من و تو كه شش ماهه بودي درحرم بوديم . هنگام اذان بود كه تو درحال شيرخوردن بودي . ناگهان ترس و هراس وجودم را فرا گرفت . شخصي از بالاي پشت بام حرم فرياد زد : خانم ما اين جا هستيم نترس . موقع اذان ظهر ما مي رويم اذان بگوييم . ازهر دو گلدسته ي حرم دو نفرشروع كردند به اذان گفتن و من هم شروع كردم به گريه كردن . وقتي اذان آن دو نفرتمام شد بوي عطر و گلاب بسيار خوشبويي درفضا پيچيد . داخل حرم شدم و گريه كردم . بعد از آن دلم محكم شد و ديگر ترس و هراسي ازتنها بودن درحرم نداشتم .

نقل از کتاب ستارگان کویر نوشته آقای سعید رجبی